اخبار و رودیدادها
آسمان چهارم
خلاصه :
.
سلمان از او پرسید:«به چی فکر می کنی علی؟»
علی جواب داد:«به آن سال های دور..به زمانی که کودک بودم و مثل بچه شتر دنبال رسول خدا می دویدم.به جدایی فکر می کنم و..» ریش های بلند و سپید سلمان،با خنده ای تلخ تکان خورد و گفت:«من از رسول خدا بزرگترم .اول نوبت من است که بروم.»
هر سه ساکت شدند و در دنیای غم گرفته ی خود فرو رفتند. ناگهان علی با بی تابی گفت:«من باید بروم.نمی توانم صبر کنم.می خواهم زودتر به رسول خدا برسم.!»
سلمان که از دل علی خبر داشت،علی لبخندی و گفت:«برو علی! ما هستیم.»
عمار هم خندید و گفت:«برو.به حرف دلت گوش بده و برو.ما کاروان را به مکه می آوریم.»علی با دلی آسوده، کاروان را به دست یارانش سپرد و به طرف مکه حرکت کرد.
عمار به دور شدن او نگاه کرد و از سلمان پرسید:«درباره غلی چه فکر میکنی؟» سلمان جواب داد:«روزی از رسول خدا شنیدم که گفت علی مولای شماست،دوستش بدارید.بزرگ شماست، از او پیروی کنید.دانای شماست، به او احترام بگذارید.پیشوای شما به سوی بهشت است، بزرگش بدارید.هرزمان که شما را فراخواند،به ندایش پاسخ دهید. هرگاه به شما دستور داد، اطاعتش کنید...او را به خاطر محبت من دوست بدارید و به خاطر اکرام من،اکرامش کنید.»
آسمان چهارم (رمانی درباره غدیر)
فریبا کلهر
انتشارات قدیانی
