اخبار و رودیدادها

پیامبری از کنار خانه ما رد شد


خلاصه :

.

 

 

 

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت که چه بارانی می آید. پدرم گفت: بهار است و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.
امروز من به خدا گفتم: پیامبری از کنار خانه ما رد شد. امروز انگار بهشت است. خدا گفت: کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد ...
صورت آفتاب سوخته ی سعید از هم باز شده می پرسد: چی شده؟ علی می گوید: «هیچی! حاج نصرت گفت امشب باید برویم شناسایی، باید برویم خط دشمن ببینیم اوضاع چطور است! با این بمباران ها قرارگاه شک برداشته که نکند دشمن بو برده که قرار است عملیات کنیم...
من و سعید هم تیم هستیم.علی و حسن تیم دیگر را تشکیل می دهند چهارتایی باهم آمدیم گروه شناسایی. قبلش در گردان خط شکن بودیم...

عرفان نظرآهاری
انتشارات صابرین
چاپ اول-1384

برای درج دیدگاه باید ابتدا به عنوان کاربر به سایت وارد شده باشید.

دختران