اخبار و رودیدادها
بینوایان
خلاصه :
.
کوزت به کندی پیش می رفت و سعی میکرد هربار کمتر خستگی در کند و تا آنجا که می تواند، جلوتر برود. فکر کرد اگر همانطور برود، یک ساعتی طول می کشد که با آن سطل به مون فرمی برگردد. آن وقت خانم تناردیه حتماً او را کتک می زند. این تشویش، وحشتش را از تنهایی در جنگل تاریک دوچندان می کرد. از خستگی داشت از پا می افتاد، اما هنوز از جنگل بیرون نرفته بود. وقتی که نزدیک درخت شاه بلوطی که می شناخت رسید، برای آخرین بار ایستاد تا خوب خستگی در کند. سپس با تمام توان دوباره سطل را گرفت و شجاعانه پیش رفت. اما در همان حال بی اختیار از سر ناامیدی داد زد: «خدایا! خدایا!»
در همین لحظه ناگهان حس کرد که سطل سبک شده است. دستی گنده دسته ی سطل را گرفته بود و آن را به راحتی می برد. کوزت سرش را بلند کرد. شبح بزرگ و سیاه آدمی را دید که در تاریکی کنارش راه می رفت. مرد از پشت سرش آمده بود و کوزت صدای پایش را نشنیده بود. کوزت دیگر نمی ترسید!!.....
بینوایان
ویکتور هوگو
ترجمه ی محسن سلیمانی
چاپ ششم-1392
نشر افق
