اخبار و رودیدادها
آنجا که زنبق ها می شکفند
خلاصه :
.
بهار لازمه ی زندگی است. بدون بهار چه می کردیم؟ فکر نمی کردم زمستان طولانی هرگز ما را ترک کند و دوباره بهار بیاید. شب ها پس از آنکه همه به رخت خواب می رفتند، من بیرون خانه در برف می ایستادم و مزارع سفید و سخت را می نگریستم و می اندیشیدم، امسال بهار نمی آید. تنها یک معجزه می تواند ما را به بهار برساند. بهار؛ داستان غریبی است. مطمئناً زمین باید از محصول دادن هر سال خسته باشد.
بهار دیگر نمی آید. چگونه می تواند بیاید؟ همه چیز یخ زده است. حق با رمی بود. اینجا سرزمین فراموش شده ای است. به خودم لرزیدم. اما نه آنقدر از سرما که از افکارم. دور و بر خانه راه می رفتم. از در بیرون می رفتم، به شهر نگاه می کردم و انگار بر من مسلم می شد دیگر هیچ وقت این ها سبز نمی شوند.
چه افکار بچه گانه و بی ارزشی! بهار آمد، همان طور که همیشه می آمد. به آرامی و با پشت کار، آشکارا جلب توجه می کرد. شکوفه می زد و همه چیز می شکفت...
نویسنده: ورا وبیل کلیور
ترجمه: پروین جلوه نژاد
چاپ دوم-1382
انتشارات سوره ی مهر
