اخبار و رودیدادها

آفتاب بر نی


خلاصه :

.

 

 

 

یک نفر گفت: راحتش کنید.
کسی رفت که راحتش کند. نتوانست، لرزید، برگشت.
شمر گفت: چرا می لرزی؟ امان از ترس! خودم می روم.
رفت.
برگشت.
آفتاب در دست. همان آفتابی که رفت روی نی.

بدن خودش هم می لرزید.



کتاب آفتاب بر نی: روایت داستانی زندگی امام حسین علیه السلام
نوشته: زینب عطایی
ناشر: مرکز آفرینشهای ادبی قلمستان

 

برای درج دیدگاه باید ابتدا به عنوان کاربر به سایت وارد شده باشید.

دختران