اخبار و رودیدادها

سنگ و ریگ


خلاصه :

این چنین روایت شده که دورفیق در دل کویری راه می رفتند.در میانه ی سفر،برسر موضوعی جدالی میان شان در گرفت ویکی از آن دوسیلی محکمی بر صورت دیگری زد.رفیقی که سیلی خورده بود بی هیچ حرفی برروی ریگ های روان

این چنین روایت شده که دورفیق در دل کویری راه می رفتند.در میانه ی سفر،برسر موضوعی جدالی میان شان در گرفت ویکی از آن دوسیلی محکمی بر صورت دیگری زد.رفیقی که سیلی خورده بود بی هیچ حرفی برروی ریگ های روان نوشت:«امروز بهترین دوستم سیلی محکمی به من زد.»

آن دو به راه شان ادامه دادند تا به واحه ای دردل کویر رسیدند وتصمیم گرفتند تا در آن آبادی شست وشو کنند تا سرحال شوند.رفیقی که سیلی خورده بود،در میان باتلاقی گرفتار شد ودر حال غرق شدن بود که دیگری به کمکش آمد واورا نجات داد.وقتی رفیق سیلی خورده از معرکه ای که در آن گیر کرده بود جان سالم به در برد بر روی تخته سنگی نوشت:«امروز بهترین دوستم مرا از مرگ نجات داد.»

رفیقی که سیلی زده بود وجان دوستش را نجات داده بود با تعجب پرسید:«وقتی تو را زدم وآزردم . برروی ریگ های روان نوشتی وحالا که نجاتت دادم برروی تخته سنگ ...چرا؟

رفیق سیلی خورده پاسخ داد:«وقتی کسی ما را می آزارد باید آن را بر روی ریگ های روان بنویسیم تا بادهای فراموشی بتوانند آن را با خود ببرند واز یادمان دور بسازند.اما وقتی کسی کار نیکی برای مان انجام می دهد باید آن  را بر روی تخته سنگی حک کنیم که حتی با باد هم به دست فراموشی سپرده نشود واز یادمان نرود.»

بیاموزیم دلخوری ها را بر روی ریگ روان بنویسیم ونیکی ها را برسنگ حک کنیم.

برای درج دیدگاه باید ابتدا به عنوان کاربر به سایت وارد شده باشید.

دختران