اخبار و رودیدادها
از فرصت هایتان لذت ببرید
خلاصه :
این آزمایشگاه،بزرگترین عشق پیرمرد بود.هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده ی بهینه سازی و ورود به بازار شود. در همین ایام بود که نیمه های شب از اداره ی آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند،آ
این آزمایشگاه،بزرگترین عشق پیرمرد بود.هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده ی بهینه سازی و ورود به بازار شود.
در همین ایام بود که نیمه های شب از اداره ی آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند،آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد ودر واقع کاری از دست کسی بر نمی آید وتمام تلاش ماموران فقط برای جلو گیری از گسترش آتش به سایر ساختمان هاست!.
آن ها تقاضاداشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد برسد...
پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن خبر سکته می کند.لذا از بیدار کردن اومنصرف شد وخودش را به محل حادثه رساند وباکمال تعجب دید که پدرش در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است وسوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند.
پسر تصمیم گرفت جلو نرود وپدر را آزار ندهد .او می اندیشید که پدرش در بدترین شرایط عمرش به سر می برد.
ناگهان ادیسون سرش را برگرداند وپسرش را دید. با صدای بلند وسرشار از شادی گفت:«پسر تواینجایی؟می بینی چقدر زیباست ؟رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟حیرت ـور است!من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است.وای خدای من!چه زیباست!کاش مادرت هم اینجا بود واین منظره زیبا را می دید.کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره ای را خواهد داشت،نظر تو چیست پسرم؟»
