اخبار و رودیدادها

دل نوشته معصومه سادات شمس


خلاصه :

پا محکم کردم در تاریکی محض تا جای گیرد و نپیچد سوی برق نگاه آتش...صدای سنگین پوتینهایی آهنین،چشمانم را بسته نگه میدارد تا ناخودآگاه ،پا برهنه سمت کلوخهای سخت و سرد سنگی روم.سیمهای پیچیده ی خشم،با خار


پا محکم کردم در تاریکی محض تا جای گیرد و نپیچد سوی برق نگاه آتش...
صدای سنگین پوتینهایی آهنین،چشمانم را بسته نگه میدارد تا ناخودآگاه ،پا برهنه سمت کلوخهای سخت و سرد سنگی روم.
سیمهای پیچیده ی خشم،با خارهای خشن به چادرم چنگ میزنند که:بیا!ببین!تورا به خدا بنشین و بشنو که چطور چشمانمان را بستیم و ایستادیم و بریدیم هرچه رگ بود.رگ زدیم و ندانستیم چه میکنیم با دل خاک؛نگاه کن هنوز جای دستشان روی پوکه های بدبخت خمپاره ها نشسته است!
کلاهی فلزی از غم تنهایی و بی صاحبی به اشک پناه آورده و با دنیا قهر کرده است. یا آن آر-پی-جی که هنوز آماده ی شلیک است فریاد میزند که:ببین! من گناهکار محکوم.به ابدی ترین حبس ام که اگر لایق بودم،هیچ جای جز دل دشمن،جایگاهم نبود؛تو مانند من نباش،نباز!نگذار دلت دارت بزند یا در بطن دادگاه بیچارگی،محکومت کند...
آسمان فریاد میزند:هیس!جیغ نزن!
کوه التماس میکند:فرار نکن!
ماه با گریه مینشیند:نترس!بمان!
خاک ناله میکند:به آغوشم بیا!گوش فرا ده به غم ما...خوب باش و بهتر شو؛آقایمان تنهاست دست دراز کرده که دستگیرت باشد.بر خاکهای چادرت بوسه میزنیم که ماندنی شوی و بمانی و ماندن برای تاهمیشه بودن است...

برای درج دیدگاه باید ابتدا به عنوان کاربر به سایت وارد شده باشید.

دختران