اخبار و رودیدادها

شجاعت


خلاصه :

بهار بود ودو بذر در خاک حاصل خیز،کنار هم نشسته بودند.بذر اول گفت:-می خواهم رشد کنم.می خواهم ریشه هایم را در خاک زیر پایم بدوانم وساقه هایم را از پوسته ی خاک بیرون بکشم.وی خواهم غنچه های لطیفم را باز ک

بهار بود ودو بذر در خاک حاصل خیز،کنار هم نشسته بودند.
بذر اول گفت:
-می خواهم رشد کنم.می خواهم ریشه هایم را در خاک زیر پایم بدوانم وساقه هایم را از پوسته ی خاک بیرون بکشم.وی خواهم غنچه های لطیفم را باز کنم ونوید فرا رسیدن بهار را بدهم.می خواهم گرمای آفتاب را روی صورتم ولطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هایم حس کنم!
بذر اول رشد کرد وقد برافراشت.
بذر دوم گفت:
-من می ترسم. اگر ریشه هایم را در خاک زیر پایم بدوانم،از کجا معلوم که در تاریکی،به چه چیزی برمی خورم.
اگر راهم را از میان پوسته ی سخت بالای سرم پیدا کنم،از کجا معلوم که جوانه های لطیفم از بین نروند...
اگر بگذارم که غنچه هایم باز شوند،از کجا معلوم که طفلی مرا از زمین بیرون نکشد.
نه!بهتر است منتظر بمانم.همین جا امن وامان است.
واین طور بود که او منتظر ماند.
مرغ خانگی که در خاک دنبال دانه می گشت،بذر منتظر را دید وآن را خورد.
*اگر می خواهیم پیشرفت کنیم از آینده نترسیم ،حرکت کنیم وخودمان را بسپاریم به خدا

برای درج دیدگاه باید ابتدا به عنوان کاربر به سایت وارد شده باشید.

دختران